blue sky
همین اولش بگم لطفا گیر ندهید که چرا باز حرف سیاسی میزنم و گله شکایت می کنم...خوب؟ حالا گوش کنید: دیروز به اتفاق دوستان رفتیم به نمایشگاه مطبوعات که در مصلا برگزار شده بود... کمی نوستالوژیک خونم رفت بالا ولی نمی دانم چرا نه خیلی! به احتمال خیلی زیاد کودک درونم که سالهاست خبری ازش نیست حوصله هیجان و هیجان زده شدن را نداشت... غرفه های چلچراغ خدابیامرز {که یک زمانی مجله محبوبم بود} و همشهری جوان {که کمی تا قسمتی رو به افول رفته} و رادیو جوان {که برنامه زنده با اجرای مهران دوستی می فرستاد روی آنتن} و غیره را رصد کردیم و بر سر در غرفه های مجله هایی چون..... و ...... بی نهایت حرص خوردیم که این حرفها چیه دارید درباره انتخابات و مردم می زنید؟! بیخیال بشو نیستید؟؟؟! موضع من روشنه... الان هم خیلی وقته هدف ما آزادی است نه منافع یک شخص! خلاصه... در بخش هیجان انگیز تریبون آزاد همشهری جوان مشغول گفت و شنید نظرات مخالف و موافق درباره ی مطالب مجله بودیم که صدای صلوات و شعار ویژه ی: {صل علی محمد روح بهشتی آمد} و جنبش سبز مصلا را به لرزه انداخت و آقای میرحسین موسوی وارد شد. همین آغاز دوباره ی تفرقه های مردم بود... درگیری ها و حرفهای خجالت آور مثل سید آمریکایی!!! یک پایان بد برای یک روز خوب نیست؟ و خیلی خیلی جای افسوس داره چون سیستم تفرقه بنداز و حکومت کن خیلی خوب اجرا شده. دیروز باز هم دو دستگی و تفرقه بیداد میکرد. پ.ن1: نقطه اوج درام اینکه کیف پولم که {حاوی کارت ای تی ام و کارت شناسایی و...!} بود هم گم شد. از یابنده خواهشمندم بیاره تحویلش بده و خانواده ای را از نگرانی برهاند نارنجی و چرم بود و خیلی خوشگل! پ.ن2: سر و جانم فدای وطن سلام. میدونم خیلی دیر آمدم شرمنده! خوب که هستید؟ همانطور که می دونید دیروز روز ملی دختران یا به عبارت بهتر روز تمام لیلی ها بود...تـــــــــــــــــــبریک! گله نکنید که یک فاز عقبم الان توضیح میدم! اگر از آن چند مدتی که ناپدید بودم بگذریم... دیروز در سالن همایش های برج میلاد به مناسبت روز {تمام لیلی های عالمِ هستی!} جشن با حالی برپا بود... جای همه اتان خالی. خصوصا مجنون ها که کلا ورودشون ممنوع بود! این برنامه با همکاری رادیو جوان و خانه شهریاران جوان و شهرداری برگزار شد با حضور آقای احمدی مقدم مدیر رادیو جوان‘ نماینده آقای قالیباف {خودش سیستان بود‘ اوکی؟!} و چندتا مهمان جالب و من! در کنار این جشن یک فستیوال هنری هم برگزار شده بود در زمینه انواع آثار هنری مثل شعر داستان و غیره... واضح است که منم پایه ثابت چنین برنامه هایی هستم! و بعد؟ داستان من در این جشنواره اول شد رفقا. و چون اسمم را به صورت مکرر و مکرر { سرجمع دوبار! خودشیفته هم نیستم چرا چپ چپ نگاه می کنید!} در رادیو گفته شد دوستان از دور و نزدیک زنگ می زدند و بی سلام و علیک می گفتند: تبریک! جالبه که همه یکهو علاقه مند به رادیو آنهم از موج جوانش شده بودند! البته یکی در تاکسی شنیده بود یکی در لابی هتل و... حتما خیلی خوش شانسم! خلاصه عصر خوبی بود دیروز... برنامه هایی مثل اجرای کنسرت سنتی بچه های دانشگاه الزهرا‘ حضور خواننده پاپ {مازیار} با همراهی حرکات موزون ولی نشسته ی دخترا!! تقدیر از مهمانهای ویژه مثل سیده زهرا حسینی نویسنده کتاب دا و سه نقطه سایر بخشهای جشن بود! اینهم عکسِ تندیسی است که گرفتم! پ.ن1: گزارش نویسی خوب نمی شم‘ نه؟! درباره این روز و اتفاقات جالبش بعدا بهتر و کامل تر می نویسم انشاالله... پ.ن2: دوستانی که دیروز رادیو جوان گوش کردند‘خانم:م.ف برگزیده بخش داستان خودمم تعجب نکنید! مدارکش هم موجوده!! زندگی را چطور می بینی؟ یک شکل فیزیکی براش در نظر بگیر... برای من مثل یک برج چند طبقه پر از پنجره های بزرگ است... و یک منظره وسیع و زیبا... خوب... حالا فکر کن هرچی در طبقه های بالاتری باشی منظره ی زیبا را بهتر و کاملتر می بینی... کوهها و درختهای جلوی دیدت را نمی گیرن... آبی آسمان نزدیکتره... سنگهای سخت ریزتر و کوچکتر به نظر میان. برای رسیدن به طبقه های بالا به پنجره های نوک برج نیاز به پول و مقام نیست. این اختلاف طبقه با آنچه الان داره تو زندگی و جامعه ما بیداد میکنه خیلی فرق داره! برای پیمودن پله های این برج باید بزرگ بود... باید از خود گذشتگی صبر عشق مناعت طبع را یاد گرفت. آنوقت مشکلات یا همان سنگهای سخت ریزتر به نظر میان. حالا کلاسی را سراغ دارین تا اینها را به من یاد بده؟!! دلم برای یک منظره زیبا و بزرگ تنگ شده...! به رسم ادب و رفاقت اول سلام! در عرصه موسیقی سنتی بعد از استاد شجریان یکی از گزینه های مورد علاقهء من علیرضا قربانی است که اخیرا آلبوم رسوای زمانه اش با همراهی استاد همایون خرم به بازار آمده... میدونم سنتی گوش کردن بین نسل ما خیلی کمرنگه ولی شخصا و موکدا توصیه میکنم چنین جفایی را در حق خودتان و آینده این کشور نکنید! موسیقی یعنی شعر‘ هنر‘ روح... و خوب این تیره مستی در شراب ناب موسیقی سنتی به اعتلا می رسد. رندان مست استاد شجریان را که اورجینال خریداری کردید تا حالا. درسته؟! خوبه آفرین... حالا یک پیشنهاد دیگه دارم که خودم شدیدا گرفتارش شدم... آهنگ از من بگذر با صدای عیلرضا قربانی و شعری از تورج نگهبان... به قدری این ترانه درگیرم کرده که در این دو سه روزه بیش از دویست بار گوش کردم! شاید به احوالات درونی ام مرتبط باشه هنوز نمی دانم! خلاصه... شعرش را می نویسم آهنگ را یا خریداری کرده یا دانلود کنید زحمتش با خودتان! چون با صدای گرم و پر سوز خواننده یک دنیای غیرقابل توصیف دیگری ست: غمگین چو پاییزم از من بگذر شعری غم انگیزم از من بگذر سر تا به پا عشقم دردم سوزم بگذشته در آتش شب چون روزم بگذار ای بی خبر بسوزم چون شمعی تا سحر بسوزم دیگر ای مه به حال خسته بگذارم بگذر و با دل شکسته بگذارم بگذر از من تا به سوز دل بسوزم در غم این عشق بی حاصل بسوزم بگذر تا در شرار من نسوزی بی پروا در کنار من نسوزی همچون شمعی به تیره شبها می دانی عشق ما ثمر ندارد غیر از غم حاصلی دگر ندارد بگذر زین قصه ی غم افزا پ. ن1: یاد استاد مشکاتیان را هم گرامی می داریم...روحش شاد. پ.ن2: در این دنیای پر سرعت میدونم کمی تا قسمتی اطلاع رسانی ام "out of date!" است ولی برنامه ما دلی است نه همگام با تکنولوژی بی روح!! پ.ن 3: بهترینها را برای همه شما دوستان آرزومندم. خیالتان راحت من نه بازداشت شدم نه سر به بیابون گذاشتم نه ترک وبلاگ نویسی کردم و نه هیچی... اینجام. سلام! مرحوم حسین پناهی در جوانی مدتی را در حوزه علمیه مشغول تحصیل بود و در خاطراتش نقل کرده: به ما می گفتند نباید پپسی بخورید‘ گناه است. روزی که به تهران آمدم اولین کاری که کردم خریدن یک پپسی بود. درش تلپی صدا کرد و باز شد. خوردم دیدم خیلی شیرین است. آن روز نتیجه گرفتم گناه شیرین است! حالا حرف من اینِ که: دیگه میخوام بی فانوس و نقشه قدم در هیچ راهی نگذارم! به حساب ردپاهایی که برام گذاشتن هیچ جاده ای را در زندگی طی نخواهم کرد... تجربه می کنم... حس خواهم کرد... و زندگی را لمس می کنم... می خوام فردا به خودم به هستی ام بدهکار نباشم! بحث سر تقلید و دنباله روی کورکورانه است. نگو :بله- باشه- خوب- اوکی! بپرس چرا...؟ جواب بخواه... لجبازی نه تحقیق. اگر باور داشته باشی. اگر پشت هر عملت فکری باشه آنوقت هیچی قدمهات را سست نمی کنه. خیلی شعار دادم؟!! به بزرگی خودتون ببخشید یک وقتهایی هوس سخنرانی به سرمان میزنه و کدام تیریبون آزادتر از وبلاگ!! به هرحال آدمیزاده و همین علایق بی خطر دیگه!! پایدار باشید... خیلی ساده میرم سر اصل مطلب: سلام! عید را تبریک عرض میکنم و از این حرفها! حالتون خوبه؟؟؟ من...؟ بد نیستم. اگر بگم خوبم دروغ گفتم‘ دلم گرفته. {الان حتما می گوید حال دلِ تو کی خوب بوده؟!!} یک لحظه هایی تو زندگی هست که خیلی شیرینه... خیلی خاصه. آرامشی شگرف داره و اگر در همان لحظه... همان دَم دنیا تمام بشه هیچ حسرتی نخواهی داشت. حتی دوست داری دنیا تمام بشه تا هیچ چیز این لذت این آرامش را از تو نگیره . هیچوقت تجربه اش کردید؟ اندوه من اینه که آن لحظه تمام شد... تکرار هم... شاید بشه. ولی امان از انتظار... بگذریم. به جمعه آخر ماه مبارک رمضان عنایت داشتید؟!! باز {این عده} که همان {آشوبگران مهره انگلیس} سابق بودند! شهر را شلوغ کردند!!! فقط یک جمله میگم: من جوان این مملکتم! نه {این عده} نه {مهره بیگانه} نه {منافق}!! من و امثال من حق طلبیم... گاز اشک آور و باتوم و خشونت هم ما را از میدان به در نمی بره. پس با افتخار میگم که آن روز منم مثل خیلی از خواهرها و برادرهام فریاد زدم: نه غزه نه لبنان جانم فدای ایران! پ.ن۱: به دلیل برخی تعمیرات! بلاگفا اعتصاب بود و زین رو دل نوشته هایم در دو فضای مجزا سیر می کنند! پ.ن۲: دوستان لطف داشتید و گفتید قالب جدیدم خیلی خوشگله مرسی. ولی بی تعارف اگر خواندن نوشته ها در این حالت سخته بگید قالب را تعویض کنم. اوکی؟ سلام رفقای محلهء دیجیتال! خوب که هستین؟؟؟ پس از مدتها ناپرهیزی کرده و میخوام تا شنبه صبر نکنم و یک آپ جدید داشته باشم! همینجوری...حسش بود دیگه. و خوشحال باشید چون فرصت و احوال فسفر سوزاندن نبود خبری از نوشته های خودم نیست! یکی از سروده های استاد فریدون مشیری که در آستانه پاییز خیلی دلچسب است تقدیم شما. برای بعضی ها پاییز فصل دپ زدن و افسرده شدن و بیحال و خسته از زندگی کنار کشیدن است. شما که این جوری نیستید انشاالله؟؟! خوردن بستنی در برف را امتحان کردید؟؟؟ فصل پاییز به همان اندازه لذت بخشه! امسال حتما این کار را انجام بدید. بستنی خوردن در برف را میگم... خوب از بحثمان دور نشیم! شعر را بخوانیم: هوا هوای بهار است و باده باده ی ناب به خنده خنده بنوشیم جرعه جرعه شراب در این پیاله ندانم چه ریختی‘ پیداست که خوش به جان هم افتاده اند آتش و آب فرشته روی من‘ ای آفتاب صبح بهار مرا به جامی از این آب آتشین دریاب به جام هستی ما‘ ای شراب عشق بجوش به بزم ساده ما‘ ای چراغ ماه بتاب گل امید من امشب شکفته در بر من بیا و یک نفس ای چشم سرنوشت بخواب مگر نه خاک ره این خرابه باید شد؟ بیا که کام بگیریم از این جهان خراب...
پ.ن: پیشاپیش عیدتان مبارک! قطار نزدیک ایستگاههای آخر بود و او هنوز خواب. نگهبان می خواست از کنارش بگذره ولی دلش سوخت و طاقت نیاورد. آرام دست روی شانه اش گذاشت: دوست من! دیگه داریم می رسیم به آخر سفر...بیدار بشید. تکانی خورد و چشمها را نیمه باز کرد: ها...؟ نگهبان با آرامش گفت: دیگه راهی نمانده...چندتا منظره زیبا را از دست دادید. کش و قوسی به بدنش داد: خسته میشم...خوابیدم. نگهبان سر تکان داد: می فهمم. ولی یک فرصت دیگه هست... بی خیالانه پرسید: فرصت چی؟ نگهبان جواب داد: استفاده از این سفر...خوب ببینید. نگاهی به دور و برش انداخت: گفتی آخرهاشه؟ نگهبان با تاسف گفت: بله...ولی هنوز یک جاده خیلی خاص مانده که باید طی بشه...این یکی را... گفت: باشه...باشه این یکی را از دست نمیدم. نگهبان در حالی که دور میشد گفت: از این سفرها باید استفاده کنی...وگرنه زندگی از دستت میره بی آنکه بفهمی! ********** نگاهم که به تقویم افتاد دلم لرزید. بیست و دو روز از ماه رمضان رفته بود و... یک شب قدر دیگه باقی مانده. یک شب با عظمت دیگه... یک فرصت برای بهتر شدن بهترینها را خواستن دوباره متولد شدن. تکانی خوردم: بجنب بچه...یک وقت جا نمونی! خدا خیلی خیلی مهربانه. همیشه و همه جا هوای ما بنده های سر به هوا را داره حتی اگر ما حواسمون به خودمون و خیلی چیزهای دیگه نباشه ولی خودش گفته: ادعونی استجب لکم. پاشو صداش کن که امشب یک روزنه تا بهشت روبه روت گسترده. پ.ن: ایام شهادت امیرالمومنین(ع) را به همه شما دوستان عزیز تسلیت میگم. التماس دعا. یاعلی ساعتها بود که به هم زل زده بودیم... چشم در چشم. من و این غریبه! خسته نمی شد... از رو نمی رفت! نمی شناختمش. اصلا! هیچکس دیگه هم نمی دونست این کیه. نقاب دار بود! یک جا شاد و خنده رو. یک جا کم حرف و سنگین... یک جا گیج میزد و یک جا نابغه ای تمام عیار! این دیگه کی بود بابا؟!! نمی گذاشت بنویسم... سد راهم شده بود. بهش گفتم: چی میخواهی؟ بهم گفت: داد بزنم...یک فریاد...وسط یک کویر! گفتم:که چی بشه؟ جواب داد: شاید این پیله بشکنه و رها بشم...خودم بشم...یکدست. گفتم:دنیای امروز دنیای صفر و یکه‘ فریادها مکتوب میشه! بیابونی نمونده... جواب داد:جز تو دلهای مردم! گفتم:از چی خسته ای؟ جواب داد:از اینکه هیچکس منو نمی شناسه. گفتم:تو کی هستی؟ جواب داد:نه ساده ام‘ نه خنده رو‘ نه سرخوش‘ نه بی دغدغه‘ نه عاشق نه... گفتم:از بودنی ها بگو... جواب داد:من نه اینم که می نمایم...نمود پیراهنی ست که به تن دارم. گفتم:خوب؟ جواب داد:دورو هم نیستم. گفتم:میدونم. جواب داد:باور کردن من سخته... گفتم:کی میگه؟ جواب داد:خودم هم نمی دونم کی ام بعد... گفتم:از چی خسته ای؟ جواب داد:از زندگی. میخوام استعفا بدم! گفتم:اداره نیست. جواب داد:دنیای صفر و یکه! گفتم:آره. پرسید:چه میشه کرد؟ گفتم:ادامه بده...نقاب دار بودن یه وقتهایی لذت بخش هم هست. جواب داد:بزرگترین شادی زندگیم این است که کسی نمی داند تاچه حد غمگینم‘ ها؟! گفتم:آره. ساکت شد ولی یک قطره شفاف سر خورد روی گونه اش... راست میگفت خسته بود. اشکش را پاک کردم و رد انگشتم روی زلالی آینه یک خط مورب به جا گذاشت! سلام به همه دوستان گلم! خوبید؟ چه خبرا؟ طاعات و عبادات مورد قبول درگاه احدیت. این روزها وبلاگم شده مثل یک {چی بگم که خدا رو خوش بیاد!} آره بیچاره مظلوم واقع شده سرم شلوغه خیلی بهش بی محل شدم... سر بزنید از تنهایی دربیاد! دوستی برای همین مواقع است دیگه!! شش ماه پیش مثل فریاد زیر آب بود برام! وب لاگ نویسی را میگم... ولی بعد فهمیدم نه خیلی هم بی حاصل نیست... یافتن دوستان و همراهان وبلاگ نویسی چون شما خیلی لذت بخش بوده و است... ممنون از همتون {خصوصا تو G3! حالا میخوام از خودتون بپرسید بعد به من بگید {چون من باعث شدم به این سوال فکر کنید!} چرا وب لاگ می نویسی؟!

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()



![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()


![]()
![]()
![]()
![]()
}
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |









